تجربه سفر به کاشان و مرنجاب

برای رفتن به مرنجاب ابتدا باید به آران و بیدگل رفت. از نزدیکی های امام زاده هلال مسیری خاکی هست به کاروانسرای مرنجاب. به کاروانسرا که رسیدیم از تعداد افرادی که آنجا بودند متعجب شدیم. در آن بر بیابان عده ی زیادی جمع شده بودند.

جمعه صبح ساعت 5:30 با یک گروه 18 نفره به قصد کاشان تهران را ترک کردیم. حدود 8:30 به کاشان رسیدیم. اولین جایی که قرار بود ببینیم باغ فین بود. درختان سرو بلند باغ، این محوطه را از بقیه ی شهر جدا می کند و چون فین منطقه ی مسطحی است و ساختمان های کوتاهی هم دارد از هر جای شهر می شود این درختان را دید. اما فین بسته بود. به خاطر ایام سوگواری. میراث فرهنگی تمامی مراکز وابسته به خودش را تعطیل کرده بود. با تماسی که با چند تن از دوستان گرفتیم متوجه شدیم مراکز تحت نظر شهرداری باز است و این خیلی خوشحال کننده بود.

به پیشنهاد یکی از دوستان تپه سیلک را جایگزین کردیم. مقابل باغ فین خیابانی است بنام امیرکبیر. این خیابان را که مستقیم بروی، کمی بعد از خیابان شهرک امیر المومنین تپه های زیگورات مانند سیلک سمت چپ ات دیده می شوند. به به! تعجب می کنم که چرا از اول سیلک در برنامه مان نبود! در باز است. وارد می شویم. محوطه ای که می شود در آن قدم زد با سنگریزه های متفاوت مشخص شده است. کنار در خروجی موزه کوچکی هست از بخشی از اشیاء یافته شده در تپه. آقای اعتماد، پیرمردی که مسوول موزه است با حوصله حرفهایی را که هزاران بار گفته تکرار می کند... حرفهایش برای ما تازه است. همه ساکت شده اند. حتی کارمندان که در این سفر با ما هستند. موزه هر روز باز است از 7 صبح تا 2 بعد ازظهر. تا ساعت 6 بعد از ظهر هم می شود از تپه بازدید کرد.

مقصد بعدی خانه ی طباطبائی ها بود. وای... چقدر قشنگ بود. معماری درونگرا. بدون تزئین از بیرون. همه چیز داخل خانه. اندرونی جدا. بیرونی جدا. خانه ی خدمه جدا. زیبا... سقف های بلند. قوس. گچبری. حوض. اما جالب تر از همه هنر مرمت بود.

بعد رفتیم حمام سلطان میر احمد را دیدیم. سربینه و بینه و خزینه و گربه روها و... سقف حمام با نورگیرهایی که نور را سه برابر می کنند... همه چیز کاربردی...

دیگر بازدیدمان از کاشان تمام شد. باید می رفتیم به سمت مرنجاب. خداحافظ کاشان. برای رفتن به مرنجاب ابتدا باید به آران و بیدگل رفت. از نزدیکی های امام زاده هلال مسیری خاکی هست به کاروانسرای مرنجاب. به کاروانسرا که رسیدیم از تعداد افرادی که آنجا بودند متعجب شدیم. در آن بر بیابان عده ی زیادی جمع شده بودند. یکی جوجه کباب درست می کرد. یکی با گلایدرش ور می رفت. یکی به مرغابی ها غذا می داد. یادم رفت بگویم کنار کاروانسرا یک چشمه هست که همین چشمه آن محوطه را حسابی خنک کرده.

 

بعد از نهار (چون ساعت 1 بود)، وارد کاروانسرا شدیم. گشتی و توضیحی و دوباره راهی مقصدی دیگر شدیم. جمع کم کم یک دست شده بود و آدم ها همدیگر را پیدا کرده بودند. شوخی و بازی و خنده تا چاه دست کن. چاه دست کن، چاهی است قدیمی در آن بیابان. آب نسبتا شیرینی دارد. با دلوی که آنجا بود از چاه آب کشیدیم و به همدیگر پاشیدیم!

 

 

 

بعد از چاه دست کن، رفتیم به سمت رمل های شنی که خیلی ها هرگز از نزدیک ندیده بودند. هر کس از یک از طرف به سمت رمل ها حرکت کرد. بعضی با کفش، بعضی بی کفش. من، بی کفش. آخر اولین رمل مرنجاب، یعنی جنوبی ترین اش خیلی بلند است. رمل های کویر مصر که قبلا دیده بودم اینقدر بلند نبودند... من، دومین نفر. منظره ی زیبای کویر نمک از بالا... محشر است. و صدای دف. نگاه می کنم. عده ای درویش، آنطرف تر، حلقه ای درست کرده اند، دف می زنند و می رقصند. این صحنه را در فیلم "بابا عزیز" دیده بودم، اما فکر کردم کارگردان غیرایرانی فیلم از خودش درآورده است. پس واقعا چنین اتفاقی می افتد. کم کم بچه ها به بالای رمل بلند می رسند. و روی ماسه ها دراز می کشند. دو نفر شیرجه می زنند توی ماسه ها...

 

 

 

سوت لیدر، یعنی موقع رفتن است. اما ما مثلا نمی شنویم. نیم ساعت دیگر هم می مانیم و بعد سر می خوریم و می آییم پایین. دیر رسیده ایم. شب شده و بازدید از کویر نمک را از دست داده ایم. ایرادی ندارد. به سمت آران و بیدگل راه می افتیم. راننده جایی نگه می دارد تا ستاره ها را در شب تماشا کنیم. بر می گردیم. به تهران می رسیم.